در حال نمایش 2 نتیجه

نمایش سایدبار
نمایش 9 24 36

فرشته‌ها او را می‌خوانند

نویسنده: زهرا غفاری

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:  

تا وقتی که سرباز بودم مشکلی نبود، مسؤلیتی بر دوش بود. باید برای دفاع از وطنم می‌رفتم. اما اکنون وضعیت فرق می‌کرد. مادرم بدقلقی می‌کرد. دلش راضی نبود. به قول خودش دم توپ و تفنگ بروم. نه خودم نه دو تا برادرم که بیشتر اوقاتمان در جبهه‌های جنگ می‌گذشت. مانده بودم اگر جریان معصومه را می‌شنید که راهی خط مقدم هست، چه می‌کرد؟ معصومه که رفت نوبت من بود که به جبهه بروم....

تا عطر بودنت

نویسنده: زهرا غفاری

  در بخشی از کتاب می‌خوانیم:  

علی عشقش جبهه بود. اصلاً عاشق خط بود. اون هم خط مقدم. حتی آن روزها هم صبوری می کردم. کار من همیشه صبر کردن بود. سال دوم دبیرستان بودم. دلم می‌خواست درسم را ادامه می‌دادم و دانشگاه می‌رفتم. بحبوحه جنگ بود که علی به خواستگاریم آمد.  فامیل مان بود؛ اما رفت و آمد خانوادگی هم داشتیم. تا من از مدرسه برسم مادرم به کمک زیور حسابی خانه را رفت و روب کرده بود. همه جا از تمیزی برق می‌زد. تازه از مدرسه آمده بودم. وقتی مامان گفت: "قراره علی بیاد خواستگاری"، انگار قند توی دلم آب کردند. مدت‌ها بود که هر دو منتظر چنین لحظه‎ای بودیم....