نمایش 1–12 از 20 نتیجه

نمایش سایدبار
نمایش 9 24 36

پیغامی فوری برای شازده‌کوچولو

45,000 تومان

نویسنده: فریبا کریمی

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

شازده کوچولو وقت کمی داشت و باید کوله سفر خود را آماده می‌کرد. او کتاب کهکشان من، مسواک اتمی، حوله همیشه خشک و بطری شیره انرژی‌زا سیاره‌ای، شال گردن سفر و ستاره طلایی جادویی را درون کوله جا داد و به طرف گل سرخش رفت. گل سرخ که خودش را به خواب ‌زده بود، حرکتی نکرد. شازده کوچولو گفت: «اوه عزیزم بیدارت نمی‌کنم، خداحافظ گل سرخ زیبای من! از خودت مراقبت کن.» ...

روسری رنگی

80,000 تومان

جلد بیست و دوم (کودک و نوجوان)

 

در این مجلد خواهیم خواند:

درهاي ماشين را قفل کرديم و رفتيم توو. مثل دفعه قبل اين بار هم رفت و تک‌تک تخت‎ها را چک کرد. دنبال محل دنجي بود و اين دفعه اين محل‎هاي دنج برعکس دفعه قبل کم نبودند. فاصله تخت‌ها زياد بود و بين هر کدامشان کلي درخت و بوته‌هاي بزرگ گل‌هايي که در آن فصلِ سرما گل نداشتند. روي تخت‌ها را داربست بسته بودند و روي داربست‌ها را با سِفلون شفاف پوشانده بودند و وسط هر تخت يک بخاري نفتي قرمز رنگ قرار داده بودند و پشتي‌هاي همرنگ بخاري را قرار داده بودند دور تا دور.

 

نویسندگان این مجلد:

  • روفیا خواجه‌ئیان
  • مبینا جهان‌دیده
  • پروین جاویدنیا
  • فهیمه زارع
  • فاطمه قرشی
  • امیرمهدی رئوفت
  • علی پاینده

ارباب خون «قلمروی سایه‌ها»

45,000 تومان

نویسنده: امیر مهدی رئوفت

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

سلام!

این داستانی که می‌خواهم برای شما عزیزان تعریف کنم مربوط به هزاران سال پیش است؛ زمانی که وایکینگ‌ها تازه امپراتوری بزرگ و قدرتمندشان را آغاز کرده بودند. وایکینگ‌ها دشمنان زیادی داشتند؛ از جمله غول‌های سنگی، غول‌های درختی و خطرناک‌ترین آنها دایناسورها. وایکینگ‌ها در یک جزیره زیبا، اما خطرناک زندگی می‌کردند. آنها اسلحه‌هایی قدرتمند از جنس فولاد می‌ساختند و سخت کار می‌کردند. فکر نکنید زن‌های آنها ضعیف بودند؛ خیر آنها بسیار قوی بودند. حتی وایکینگ‌ها یک سپاه کامل و مخفی از زن‌های آماده و ورزیده داشتند. بچه‌هایی که به دنیا می‌آمدند هم از همان بچگی جنگجو بودند. بچه‌ها وقتی 20 ساله می‌شدند، باید امتحان سختی می‌دادند؛ اگر در آن امتحان رد می‌شدند تا ابد آنها را بی‌عرضه صدا می‌زدند. حالا بیایید داستان مردی ضعیف که یک مرد کامل می‌شود را برایتان بگویم...

رازی از زبان گنجشک

نویسنده: سپیده کهانجان

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

کلاغ با شنیدن این خبر، ترسان و لرزان پرواز کرد و سریع شروع به سخن پراکنی کرد. پرنده‌ها ترسیده بودند و نمی‌دانستند چه باید بکنند. از یک طرف دوست نداشتند لانه شان را ازدست بدهند و به جای دیگر کوچ کنند؛ از طرف دیگر....

مجموعه قصه‌های کودکانه

نویسنده: سپیده کهانجان

سه داستان در یک کتاب:

لاکی قایق می‌‌شود!

زرافه و یک روز برفی

آرزوی پرنیا

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 
  • در وسط جنگل زیبایی؛ درخت بزرگ و تنومتد نارونی بود با شاخه و برگ های زیاد، که توجه هر رهگذری را به خود جلب می‌‌کرد. مردم ساکن اطراف جنگل بر این باور بودند که این درخت می‌‌تواند آرزوها را برآورده کند. برای همین بچه‌‌ها و بزرگترها درخت نارون را خیلی دوست داشتند و هر کس هر آرزویی داشت پیش درخت می رفت و درخت هم آرزوی او را برآورده می‌‌کرد. در این جنگل دختری بود به نام پرنیا که اهالی جنگل او را پری صدا می کردند. او به همراه مادرش زندگی می‌‌کرد و او را خیلی دوست داشت.....

فرا زمینی‌ها در کشتی مرگ

نویسنده: زهرا باقری موحد

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

آن روز صدای عمو فضایی از آن‌ طرف آسمان‌ها، از آن دور دورها آمد... او به برادرزاده‌اش؛ فرمانده رایان گفت: امــروز با دستگاه شنود لیزری که به تازگی ساخته‌ام ...

پسرک‌ چوپان ‌و گرگ ‌سفید

نویسنده: کریم فرهادی

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

در روستای زیبایی پسر چوپانی به اسم ارسلان با پدرش زندگی می‌کرد. او همیشه گوسفندانش را به دامنه کوهستان می‌‌برد و آنها علف‌‌های تازه و سرسبز را می‌خوردند. در یکی از روزها که ارسلان گوسفندان را مثل همیشه به چراگاه برده بود، صدای دُم قهوه‌‌ای (سگ گله‌‌اش) را شنید، خیلی سریع چوب دستی‌‌اش را برداشت و به طرف دم قهوه‌‌ای رفت...

جزیره رنگین

نویسنده: زهرا باقری موحد

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

نقاش کوچولو در یک روز آفتابی، لبه قایق پدرش نشسته بود و به کشیدن یک نقاشی جدید فکر می‌کرد. دوستش باد شمال را که از این طرف به آن طرف می‌وزید را صدا کرد...

درخــت سحر آمیز

نویسنده: کریم فرهادی

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

در یک جای دور پشت کوه‌‌های بلند جنگل سرسبز و زیبایی بود. در این جنگل تک درخت عجیب و سحرآمیزی زندگی می‌‌کرد که میوه‌‌هایش جادویی بودند. درخت سحرآمیز روزها در خاک فرو می‌‌رفت و شب‌‌ها زمین را می‌‌شکافت و بیرون می‌‌آمد....

پاپی نگهبان جنگلی می‌شود

نویسنده: زینب زاهدی

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

روبی بلوط‌ها را بیرون آورد؛ به دوستانش می‌داد. ناگهان سایه‌ای بزرگ بر سرشان افتاد؛ دود سفید رنگی در آسمان پیچید؛ گردوخاکی برپا شد پرنده بزرگی پشت سرشان بود. همین که روبی صورتش را برگرداند، دُمش .....

ماجرای بد قولی آقا خرسه

نویسنده: سپیده کهانجان

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

 فصل بهار آرام آرام از راه رسید. پرندگان و درختان؛ شادمان و سرحال نمای زیبایی به جنگل داده بودند. یک روز که تمام حیوانات داشتند بازی می‌کردند، آقا خرسه را شاد و خوشحال دیدند، که پیش آنها آمد و سلام کرد. هیچ‌کس جواب سلام آقا خرسه را نداد...

جارو و جوراب

نویسنده: هما ایران‌پور

 

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

 

لنگه جوراب راه راه قرمز و نارنجی زیر تخت، با صدای هو هو و داد و فریاد برادر دو قلویش از خواب پرید ...